محمدطاهامحمدطاها، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

عزیز دل مامان و بابا

روزی که فهمیدم قراره پا بذاری تو دنیای ما

1393/2/19 8:22
نویسنده : مامان سیمین
261 بازدید
اشتراک گذاری

عصر روز ۲۹ آبان بود و تو اتاقم تو دانشگاه بودم. نمازمو که خوندم از خدا پرسیدم که خدایا امروز قراره چند تا خبر خوب بهم بدی؟آخه اون روز قرار بود برم امتحان رانندگی و بخاطر علايم موجود :) میخواستیم بی بی چک بخریم. داشتم حالت های مختلف این دو اتفاق رو بررسی میکردم. چون همیشه تو رانندگی استرس داشتم، دوست داشتم حتما قبول شم. خبر اومدن یه نی نی هرچند غافلگیرانه، ذوق عجیبی در من ایجاد میکرد. نمیدونستم تا شب قراره چه اتفاقی بیافته. سپردم به خدا و رفتم برای امتحان رانندگی. دلیلشو نمیدونم اما با اینکه افسری که امتحان میگرفت خیلی آروم و مهربون بود، بدجور استرسی شده بودم. طوری که دستام میلرزید. امتحان که دادم افسر بخاطر عدم دقت و استرس ردم کرد. یه دوبله خیلی خوب رفتم که تعجب کرد و گفت دوباره برو که دیگه ماشین رو خاموش کردم. از بین ما ۴ نفر فقط یه نفر قبول شد که خیلی هم آروم و بدون استرس رانندگی میکرد. افسر ازش پرسید راز آرامشت چی بود؟ اونم گفت چون باردارم سعی میکنم اصلا به خودم استرس وارد نکنم. این حرفش انگار برام نشانه بود، با خودم میگفتم اگه منم باردار باشم چقدر به نی نی ام ظلم کردم!!! با این افکار مسیر آموزشگاه تا خونه رو طی کردم. نزدیک غروب بود که بابایی با ب.ب.چک اومد.... برای تست کردن تردید داشتم، از اینکه بفهمم موجودی داره تو وجودم رشد میکنه و چه مسئولیت بزرگی رو دوشم میاد نگران بودم. از یه طرفم خواب وجود پسربچه ای رو دیده بودم که شک ام رو بیشتر میکرد..... خلاصه رفتم و تست کردم، با اینکه چندبار روی کارتون ب.ب.چک رو خونده بودم، وقتی دو تا خط قرمز پررنگ شد یه لحظه قاطی کردم و گیج شدم که معنی اش چی بود!

اومدم بیرون با تعجب از بابایی پرسیدم : «دو خط یعنی باردارم؟؟» اونم با ذوق گفت آره :)

هر دومون از ذوق حضور تو و وجودت گریه کردیم... حس عجیبی بود، هنوزم هنوزه وصفش برام سخته و فکر کردن به اون لحظه به وجدم میاره..

آره راست بود، محمدطاهای مامان داشت پا میذاشت به دنیای مامان و بابا. مامان و بابا میشمردن هفته هایی که از وجودش گذشته و لحظه شماری میکردن واسه گذشتن سریع هفته های انتظار تا دیدن گل پسر. 

اون شب تولد ۵ سالگی مبینا بود، رفته بودیم خونه خاله سیما، همه بودن. خیلی ذوق داشتم این خبر رو به همه بدم اما باید صبر میکردم. از اتفاقی که برای بچه اول سمیه افتاده بود و قلبش تشکیل نشده بود نگران بودم. میخواستم بعد از اطمینان از همه چیز به بقیه بگم. تو خونه خاله سیما، زندایی نیلوفر هم حالش خوب نبود و از اول تا آخرش تو اتاق مونده بود. از حالاتش حدس میزدم شاید اونم اما چون خودم خیلی ذوق داشتم، میترسیدم خودمو لو بدم. 

فرداش که با عزیز (مامان خودم) حرف میزدم خبر بارداری زندایی رو بهم داد و اصرار میکرد منم اقدام کنم. دلم غش میرفت که بهش بگم اما میدونستم طاقت نمیاره و به همه میگه :)) تقارن بارداری من و زندایی اتفاق جالبی بود که البته بعضی وقتها دوستش نداشتم، حس میکردم همه چی مون با هم مقایسه میشه. اما خواست خدا بود که حتی روز زایمانی که بهمون گفته بودن هم ۱ روز بیشتر اختلاف نداشته باشه. راستی از همون اول ته دلم یه چیز میگفت که تو گل پسری.

فرداش با اینکه ۵ش بود و دکترها اکثرا نبودن، بدون نسخه رفتم سونوگرافی. راستی خاله مریم سومین کس بعد از من و علی اکبر بود که از این موضوع مطلع میشد. ساگ حاملگی تشکیل شده و تو هنوز دیده نمیشدی. اما عزیز دل من، تو وجود داشتی و با تمام سرعت داشتی رشد میکردی و بزرگ میشدی تا بیایی تو بغل من و یه بار سنگین به اسم مادری روی دوشم بذاری. هنوز از سنگینی و بهت نقش همسری بیرون نیومده بودم که خدا تو رو نصیبم کرد. یه مسئولیت جدید... خدایا خودت کمکم کن.

 

 

پسندها (1)

نظرات (2)

خاله مريم
20 اردیبهشت 93 19:10
قربونش بشه خاله ش که با تموم سختی ها و مراحل استرس زا، خدای مهربونش خواست و حالا کم مونده بیاد. روزارو برای ماچیدن لپّای نازت میشمرم عزیزم. چون تو نی نی کسی هستی که خاطرشو بیشتر از هرکسی تو دنیا میخوام... ---------------------------------- مرسی خاله جون. محمدطاها هم برای دیدن شما و امیرعلی جون داره روزشماری میکنه. حدود 65 روز دیگه یادم باشه یه پست از این سختی هایی که خاله مریم گفت بذارم، واقعا روزهای سختی بود....
خاله مینا
12 خرداد 93 0:13
خوش به حالت نی نی جونی، هنوز نیومده این قدر تحویلت می گیرن مامان بابا عزیزم کی باشه بیای خودت ببینی چه مامان با حالی داری خدا برا هم نگهتون داره ------------------------------- مرسی مینا جووووون، با حالی از خودته